حكيم ابوالقاسم فردوسى
297
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
يزدان پرست پر از جستجوى افراسياب بود . پس ، از راه آبخست « 1 » بيآمد و چون او را از دور بديد ، آن كمند كيانى خويش را از ميان گشود و بسان ببر بيان ، خميده بيآمد و ناگهان آن كمند تاب داده را بيانداخت و سر شهريار توران را به بند آورد و او را از دريا به خشكى كشانيد . ديگر دانش و هوش از افراسياب برفت . آن مرد پرهيزگار ، دست و پاى او را گرفت و به خوارى از دريا بيرون كشيد و ببست . آنگاه او را به آن شاهان سپرد و خودش بسان باد بازگشت . پس شاه ايران با سرى پر از كينه و دلى پر از ستيز ، تيغ تيز در دست بيآمد . افراسياب بىدانش كه چنين ديد ، گفت : من اين روز را به خواب ديده بودم . آسمان اين راز را فراوان با خود كشيد و اكنون پردهء آن را بردريد . آنگاه با آواى بلند به كى خسرو گفت : اى بدكار كينهجوى ، برگوى كه چرا مىخواهى نياى خود را بكشى ؟ كى خسرو به دو گفت : اى بدكنش و سزاوار سرزنش ، نخست تو را از خون برادرت مىگويم كه هرگز رنج و سختى بزرگان را نمىجست . ديگر نوذر - آن شهريار نامور - كه يادگارى از خاندان ايرج بود . تو گردن او را با شمشير تيز زدى و از گيتى رستاخيز برانگيختى . سديگر سياوش بود كه ديگر هيچ سوار نامدارى چون او كمر نبندد . تو سرش را همچون گوسپندى بريدى و از چرخ بلند نيز برگذشتى . برگوى كه تو از چه رو پدر مرا تباه ساختى و به چنين روز بدى نگاه نكردى ؟ تيز به كردار بد شتافتى و اكنون كيفر آن بد را بيافتى . افراسياب كه چنين شنيد ، گفت : بدان كه تو از كسى كه بدكنش است ، جز كشتن و سرزنش نيابى . گذشته هرچه بوده ، بگذشت . ليك اكنون بايد داستان مرا بشنوى . پس بگذار تا رخسار مادرت را ببينم . آنگاه اين دستانها را بخوان . ولى كى خسرو به دو گفت : تو كه اين چنين ديدار مادرم را خواستارى ، بنگر كه چه بدها بر سرم آوردى . پدرم بىگناه بود و من نيز در نهان بودم . ليك از گزند تو چهها كه در گيتى برفت . سر چنان شهريارى را بريدى كه تاج و تخت پيلسته به دو زار
--> ( 1 ) - آبخست به پارسى به معناى جزيره است .